کوتاه داستان

داستانی برای زندگی هدفی برای فردا تفکری در آراستن اندیشه

سه شنبه 16 تیر 1394

پیرمرد و سخنی زیبا

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

در دو سوی نیمکتی چوبی ، یک دختربچه و پیرمردی نشسته بودند. پیرمرد صدای نفس ها و گریه های دخترک را شنید.
پیرمرد از دخترک پرسید:
- غمگینی؟
- نه.
- مطمئنی ؟
- نه. 
- چرا گریه می کنی؟

- دوستام منو دوست ندارن.
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم. چون زشتم . 
- قبلا اینو به تو گفتن؟
- نه.
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من  تو عمر هفتاد و چهار سالم دیدیم.
قند در دل دخترک آب شد.
- راست می گی؟
- از ته قلبم آره.  
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد، لبخندی زد و کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و قدم زنان از نیمکت دور شد !!!
نتیجه اخلاقی: همیشه حرف های زیبا یزنید. (تک تک کلمات تاثیر گذارند.)

دیدگاه های شما() 
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

نویسندگان

صفحات جانبی




در این وب
در كل اینترنت

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات