کوتاه داستان

داستانی برای زندگی هدفی برای فردا تفکری در آراستن اندیشه

دوشنبه 25 آبان 1394

همیشه بذارین اول مدیر حرف بزنه!

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

 روزی مسئول فروش ، منشی دفتر  و مدیر شرکت برای ناهار به سمت غذاخوری قدم می زدند. ناگهان یک چراغ جادو روی زمین پیدا می کنند و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه.

 جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم.

منشی می پره جلو و میگه: «اول من ، اول من!من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»

پوووف! منشی ناپدید میشه.

 بعد مسئول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من ، حالا من! من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم ، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم».

 پوووف! مسئول فروش هم ناپدید میشه.

 بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه. مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!

دیدگاه های شما() 
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

نویسندگان

صفحات جانبی




در این وب
در كل اینترنت

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic