کوتاه داستان

داستانی برای زندگی هدفی برای فردا تفکری در آراستن اندیشه

دوشنبه 16 آذر 1394

دوچرخه سواری با خدا

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

من در ابتدا خداوند را یک ناظر ؛ مانند یک رئیس یا یک قاضی میدانستم که دنبال شناسایی خطاها یی است که من انجام داده ام و بدین طریق خداوند میداند وقتی که من مردم ؛ شایسته بهشت هستم و یا مستحق جهنم .

وقتی قدرت فهم من بیشتر شد؛ به نظرم رسید که گویا زندگی تقریبا مانند دوچرخه سواری با یک دوچرخه دو نفره است و دریافتم که خدا در صندلی عقب در پا زدن به من کمک میکند.

نمیدانم چه زمانی بود که خدا به من پیشنهاد داد جایمان را عوض کنیم؛ از آن موقع زندگی ام بسیار فرق کرد؛ زندگی ام با نیروی افزوده شده او خیلی بهتر شد؛ وقتی کنترل زندگی دست من بود من راه را می دانستم و تقریبا برایم خسته کننده بود ولی تکراری و قابل پیش بینی و معمولا فاصله ها را از کوتاهترین مسیر می رفتم.
 
اما وقتی خدا هدایت زندگی مرا در دست گرفت؛ او بلد بود...

از میانبرهای هیجان انگیز و از بالای کوهها و از میان صخره ها و با سرعت بسیار زیاد حرکت کند و به من پیوسته می گفت : « تو فقط پا بزن ».

من نگران و مظطرب بودم پرسیدم « مرا به کجا می بری ؟ » او فقط خندید و جواب نداد و من کم کم به او اطمینان کردم !
 
وقتی می گفتم : « میترسم » . او به عقب بر میگشت و دستانم را می گرفت و من آرام می شدم .

او مرا نزد مردمی میبرد و آنها نیاز مرا بصورت هدیه میدادند و این سفر ما، یعنی من وخدا ادامه داشت تا از آن مردم دور شدیم .

خدا گفت : هدیه را به کسانی دیگر بده و آنها بار اضافی سفر زندگی است و وزنشان خیلی زیاد است؛ بنابراین من بار دیگر هدیهها را به مردمانی دیگر بخشیدم و فهمیدم « دریافت هدیه ها بخاطر بخشیدن های قبلی من بوده است » و با این وجود بار ما در سفر سبک تر است .

من در ابتدا در کنترل زندگی ام به خدا اعتماد نکردم؛ فکر میکردم او زندگی ام را متلاشی میکند؛ اما او اسرار دوچرخه سواری « زندگی » را به من نشان داد و خدا میدانست چگونه از راههای باریک مرا رد کند و از جاهای پر از سنگلاخ به جاهای تمیز ببرد و برای عبور از معبرهای ترسناک پرواز کند.

ومن دارم یاد می گیرم که ساکت باشم و در عجیب ترین جاها فقط پا بزنم و من دارم ازدیدن مناظر و برخورد نسیم خنک به صورتم در کنار همراه دائمی خود « خدا » لذت میبرم و من هر وقتی نمیتوانم از موانع بگذرم؛ او فقط لبخند میزند و می گوید :  پابزن!!

دیدگاه های شما() 
صخره
پنجشنبه 3 دی 1394 07:37 ب.ظ
هزار قلعه و شاه از زمانه جا ماندند
همین که عشق مبدّل به کینه خواهی شد
تمام سلسله مویت سفید هم بشود
درون سینه ی من، منقرض نخواهی شد...

#آریاصلاحی
پاسخ 0 0 : درون سینه ی من، منقرض نخواهی شد...
سه شنبه 17 آذر 1394 01:21 ب.ظ
نشد با شاخه ها بغل کنم تو رو
نشد نشد نشد
برو برو برو
اراده داشتم بدون کاشتن که عادت بدم به ریشه داشتن
که عادتت بدم یه گوشه بند شی به مبتلا شدن علاقه مند شی
نشد که از دلم جدا کنم تورو
نشد نشد گلم
برو برو برو
نشد که بی دهن صدا کنم تورو
تمام حرف من
برو برو برو...........

قدیما هر گلی شناسنامه داشت
تموم میشد و بازم ادامه داشت
تو شیشه گلاب
تو شعر شاعرا
تو گل فروشیا تو جیب عابرا
همون کسا که از باغچه چیدنت
توی خیالشون ادامه میدنت
نشد که از دلم جدا کنم تورو نشد نشد گلم
برو برو برو نشد که بی دهن صدا کنم تورو تمام حرف من برو برو برو....




به رسم همیشگی تایپ اهنگ در حال پخش در لحظه ورود برای مدیر وبلاگ همان لحظه
پاسخ 0 0 :
چه اصراری بر رفتن هست :|
صخره:))))
سه شنبه 17 آذر 1394 01:18 ب.ظ
Biiiiiiiiiiig likeeeeeeeee
پاسخ 0 0 :

نویسندگان

صفحات جانبی




در این وب
در كل اینترنت

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic